هواتو ...

ز تمام بودنی ها "تو" همین از آن من باش... که به غیر با "تو" بودن دلم آرزو ندارد... !!!

هواتو ...

ز تمام بودنی ها "تو" همین از آن من باش... که به غیر با "تو" بودن دلم آرزو ندارد... !!!

هواتو ...

خوش اومدی .

چیزی از خودم ندارم که توی این وب بزارم .

مثل اکثر وبلاگا این جا هم همش کپیه ،

همه ی این اطلاعات از منابع دیگس

که می تونید با یه چرخ زدن پیداشون کنید .

فقط فکر کردم شاید آدمایی که

کمی به سبک من زندگی می کنن

از این فضا خوششون بیاد .

خوشحال میشم قبل رفتن یه اثر ،

هرچند کوچیک ، از خودتون به جا بزارید

سپاس

2324

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب
نویسندگان

۸ مطلب با موضوع «اشعار» ثبت شده است


گر تو پنداری که جز تو غمگسارم نیست، هست


ور چنان دانی که جز تو خواستگارم نیست، هست


یا به جز عشق تو از تو یادگارم هست، نیست


یا قدم در عشق تو سخت استوارم نیست، هست


یا به جز بیدادی تو کارزارم هست، نیست


یا به بیداد تو با تو کارزارم نیست، هست

 

یا سپید و روشن از تو کار و بارم هست، نیست


یا سیاه و تیره بی تو روزگارم نیست، هست


یا بر امید وصالت شب قرارم هست، نیست


یا در اندوه فراقت دل فگارم نیست، هست


یا فراقت را به جز ناله شعارم هست، نیست


یا وصالت را شب و روز انتظارم نیست، هست


گر دگر همچون سنایی صید زارم هست، نیست


یا اگر شیری‌ست او آنگه شکارم نیست، هست



سنایی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۵ ، ۰۲:۵۱
23 24


علی آن شیر خدا شاه عرب

الفتی داشته با این دل شب

شب ز اسرار علی آگاه است

دل شب محرم سرالله است

شب شنفته است مناجات علی

جوشش چشمه عشق ازلی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۵ ، ۰۲:۳۱
23 24

 


مرا بازیچـه‌ خود ساخت چـون موسا که دریا را


فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسا را


نسیم مست وقتی بوی گل می‌داد حس کردم


کـــه این دیوانــه پرپر می‌کند یک روز گـــل‌ها را


خیانت قصه‌ی تلخی است اما از که می‌نالم؟


خودم پــــرورده بودم در حــواریــون یهــــودا را


خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست


چـــه  آســــان  ننگ می‌خوانند  نیرنگ  زلیخــــا  را


کسی را تاب دیدار سرِ زلف پریشان نیست


چـــرا آشفته می‌خواهی خدایــا خاطر ما را


نمی‌دانم چـــه افسونی گریبان‌گیر مجنون است


که وحشی می‌کند چشمانش‌آهوهای صحرا را


چه خواهد کردبا ما عشق؟پرسیدیم و خندیدی


فقــــط با پاسخت پیچیـده‌تر کــــردی معمــــا را


 


فاضل نظری


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۵ ، ۰۲:۲۰
23 24


انسان امروزی - مفید و مختصر - تنهاست   !

تنهای تنها ... کاملاً ... از هر نظر ... تنهاست !


تنهایی اش را می برد با خود به هر شهری

انسان تنها ؛ خانه باشد یا سفر ؛ تنهاست !

 

با آنکه در آغوش هم هستیم ؛ تنهـــاییم

هر «خانواده» جمعی از «چندین نفر تنها» ست!

 

علمی به نام علم « تنهایی شناسی» نیست !

-با اینکه در این روزها نوع بشر تنهاست –

 

نقاش تنهایی یک شهر بزرگم من !

هر خالقی در موقع خلق اثر تنهاست !

 

دل را - به هر تعداد لازم بود - قسمت کن!

هر کس «یکی» را دوست دارد بیشتر تنهاست!

 

 

اصغر عظیمی مهر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۵۴
23 24



در جـمـعـشان بـودم که پـنـهـانی دلـم رفت


بــاور نمی‌کــردم بــه آســـانی دلـم رفت


از هـم سـراغـش را رفـیـقـان می‌گـرفـتـنـد


در وا شـد و آمــد بـه مـهـمـانی... دلم رفت


رفــتــم کـنــارش، صـحـبتـم یـادم نـیـامــد!‏


پـرسـیـد: شعـرت را نمی‌خـوانی؟ دلم رفت


مـثـل مـعــلـم‌ها بـه ذوقـــم آفـریـن گــفـت


مــانـنــد یـک طــفــل دبـسـتــانـی دلـم رفت


مــن از دیــار «مـنــزوی»، او اهــل فـــردوس


یک سیـب و یـک چـاقـوی زنجانی ؛ دلم رفت


ای کاش آن شب دست در مویش نمی‌بـرد


زلـفش که آمــــد روی پـیـشـانی دلم رفــــت


ای کـاش اصلاً مـــن نمی‌رفــتـم کــنــارش


امـا چـه سـود از ایـن پشیــمـانی دلـم رفـت‏


دیگـر دلـم ــ رخت سفیدم ــ نـیـست در بـنـد


دیـروز طـوفـان شد، چه طـوفـانی... ( ) رفت!!!


کاظم بهمنی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۵ ، ۰۲:۱۱
23 24



به رفتن تو سفر نه ، فرار می گویند


به این طریقه ی بازی قمار می گویند


به یک نفر که شبیه تو دلربا باشد 


هنوز مثل گذشته «نگار» می گویند


اگر چه در پی آهو دویده ام چون شیر 


به من اهالی جنگل شکار می گویند


مرا مقایسه با تو بگو کسی نکند 


کنار گل مگر از حسنِ خار می گویند؟


تو رفته ای و نشستم کنار این همدم 


 کاظم بهمنی

به این رفیق قدیمی سه تار می گویند

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۵۷
23 24



گیسوانت زیر باران، عطر گندم زار … فکرش را بکن!

با تو آدم مست باشد، تا سحر بیدار … فکرش را بکن!

در تراس خانه رویارو شوی با عشق بعد از سال ها

بوسه و گریه، شکوه لحظه ی دیدار … فکرش را بکن!

سایه ها در هم گره، نور ملایم، استکان مشترک

خنده خنده پر شود خالى شود هر بار … فکرش را بکن!

ابر باشم تا که ماه نقره ای را در تنم پنهان کنم

دوست دارد دور هر گنجی بچرخد مار … فکرش را بکن!

خانه ی خشتی، قدیمی، قل قل قلیان، گرامافون، قمر

تکیه بر پشتی زده یار و صدای تار … فکرش را بکن!

از سماور دست هایت چای و از ایوان لبهایت قند را

بعد هم هی سیگارو هی سیگارو هی سیگار … فکرش را بکن!

اضطراب زنگ، رفتم وا کنم در را، که پرتم می کنند

سایه ها در تونلی باریک و سرد و تار … فکرش را بکن!

ناگهان دیوانه خانه … و پرستاری که شکل تو نبود

قرص ها گفتند: دست از خاطرش بردار. فکرش را نکن!

«غلامرضا سلیمانی»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۲۷
23 24


شرمی ست در نگاه من، اما هراس، نه!

کم صحبتم میان شما، کم حواس، نه!


چیزی شنیده ام که مهم نیست رفتنت

درخواست می کنم نروی، التماس نه!


از بی ستارگیست دلم آسمانی است

من عابری"فلک" زده ام، آس و پاس نه!


من می روم، تو باز می آیی، مسیر ما

با هم موازی است، ولیکن مماس، نه!


پیچیده روزگار تو از دور واضح است

از عشق خسته می شوی، اما خلاص، نه!!!!!

کاظم بهمنی
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۰۷
23 24